تبليغاتX
خط
ممتد

عمری پنهان

مرتبط با :


ای برگ ها
اویخته بر درخت رفتار
روی شما زرد نیست از درد جدایی ها
بلکه شما زرد رویید
از این بیماری تظاهر
همان بهتر برایتان که خشکیده شوید
پزمرده شوید
که خشکیده اید و نشسته به یکجا
باد سالهاست .قرن هاست که می وزد
هوهو می کند فریاد می زند
پر تکاپوست با تمام بی محلی ها ی مردم چشم
اما کسی نفهمیده زبانه این غریبه را
او با همه غارت یک جا ننشسته
تا باد تقدیری دهد او را تکان
باد بی باد تقدیر خود می دود تا باد باشد
هر چه ستم کند
بهتر از شما برگ ها ست
که همیشه برای پرواز بهانه ی انتظار دارید
تا که باد تقدیری تکانتان دهد
شما که لاشه ها ی اویزان به دار بیهودگی هستید
شما که حقست که بمیرید
و پرواز را نیاموخته اید در مدرسه ی عقل
پایی در اندام معنی ندارید


اه باید گفت
که این همه شاعر نشته اند
در مشرف قلم دیده ای تازه
هیچ نگفته اند خوبی باد را
به او صفت جلاد داده اند
نه اسب ندا دهنده ی برگ را
چه جهانیست که دیگر
در ان هم .شاعران بد بینند
کسی نیست درین نزدیکی چشم و درک
که نقاشی برگ و باد را بکشد
با رنگ درک از جنسی دیگر
نه درک هایی چکیده از مغزهایی تاریک
افسوس که همه بهار دارند
و کسی دیگر نه حتی به برگ
نه به باد می نگرد
نه به ..........
اکنون اهن بتست
اه بتست
چه لزومی
چه فایده . چشمی اهنی برگ را باد را نگاه کند
و چه فایده
تا شاعری شعری گوید
برای شوری در شعور درک

 


نوشته شده توسط : امیر ساعت:?1:3تاريخ ارسال :جمعه چهارم آبان 1386


همان گفتنها

مرتبط با :


انقدر در راه دنیا
می دویم با نعل وسوسه
جاده را با مهر قدم های خود
ننگین و سیاه می کنیم
ورنه این جاده ی بیچاره ی دنیا سیاه نبود
سفید بود
اما وقتی ما پر گناهان مسافران ان شدیم
سیاه شد
دیرزمانیست که گریه می کند این جاده ی بیچاره
که از بد تقدیر مسافرانش ما هستیم
دیر زمانیست می گرید
که چرا خدا این زمینش را
دشت بهشت نکرد
گریه ها ی او زجر ماست
دنیا از ما بیچاره ترست
که به او تیشه می زنیم
صحرا ی تیشه زنانش می کنیم
اشکال از خودش می گیریم
ما همه گناهکاریم
خدا اگر راهمان دهد به اسمان
اسمان رنگ کثیفی می گیرد به خود
از کفش ها ی پوشیده به قدم ها ی روحمان
که پرند از گل و لا ی فساد
هوایش ابری می شود
او هم نیز می گرید که چرا اسمان شد
تا سر سرای و رود ما شود
ای خدا
می خواهم با تو گویم
افسوس که همه کلماتی که از دلم بر خیزد
الوده اند
می ترسم
تا ان ها را به هوا نشان دهم
ما همه دانه ی اندرون خاکیم
جوانه می زنیم ازین خاک مکار
و وا ی به حالمان
که اگر ابیاری ایمان نرسد به خاک اندیشه ی ما
گل نمی شویم و چوبی خشکیده می گردیم
تا ما را ببرد دست فرجام
با نام هیزم به سمت اتش ها
هیزم ها همیشه بهر سوختنند و ما همه هیزم
گل شدن سختست
که خورشید لطف به هر کس نتابد برای رشد کردن
اگر بتابد
هرکس قدرت درک ندارد
ای خدا
کم فروشم
کافرم
هوس بازم که اگر رخ زیبایی دییدم
عروسک خیمه شب بازی وابسته به نازش شدم
دزدم
کافرم
حرام خورم
انم که سیاهی به درونم برا ی چرا می اید
تا علف ها ی سبز یاد تو را فنا کند
اما تو مرا ببخش
چه ارزوی محضی!


نوشته شده توسط : امیر ساعت:?17:53تاريخ ارسال :جمعه سیزدهم مهر 1386


همین

مرتبط با :


هر کدوم از دوستان که میخوان لینک بشن

تو نظرا بگن وهم که با چه اسمی لینک شن

همین


نوشته شده توسط : امیر ساعت:?1:12تاريخ ارسال :دوشنبه نهم مهر 1386


باران آفرینش

مرتبط با :


باران می بارد
قطره ها می کنند هر لحظه ی درک
تصادف با بام
من نمی دانم هنوز
پس از یک قرن حس
تفکر در شهر ها ی ثانیه
که این صدا
صدا ی نعره ی قطرات بیچاره
از ترس سقوط
یا که گریه ها ی ممتد بامست
چون هوا ابریست و ابر ها ی جدایی
باز داشته اند او را
از دیدن رخ زیبای معشوقش
اسمانی که خورشید را داشت

چتر ها رفته اند استقبال
باران می بوسد ان ها را
چتر ها ی سیاه سر قبری
هدیه ها شان
که دو جفت چشم همجنسه بارانست
از زیر چادر هاشان
به او هدیه می کنند

باران می بارد
زمین سخت
چون قطراتی
پس از یک عمر تنهایی
درکنار کنا یه ی چکمه ها ی مردم شهر
قطره ها او را لمس می کنند
ذوق زده می شود
از ذوق. گل الود.
ان قدر که احمق می شود

جا ی همان چکمه ها ی طعنه زن را
را در درون خود
یاد گاری می نگارد

باران می بارد
اشک می بارد
اشک تا باران می بیند
که از فرط خوشی می خواند اواز ها را
چون که ابری
منشائی
مقصدی دارد او
خود را که اندود اندوه می بیند
حسرت اندود می شود
او نیز می بارد
اما نه به در یایی
یا زمینی پر مناعت
از چشمی کوچکی
به روی دامنی ضخیم
به دامن ها هم حسودی می کند
که هزاران سر را می گذارند در خود
و هزاران اشک
اما اشک هیچ وقت ندارد هیچ در خود
اشک بود
اشکی که گریه نمی توانست کند
با تمام اشک بودن
اشک در معنی درد
در مکتب درک
نمی بارید
سقوط می کرد

دیر زمانیست که در علم انسان ها
می کنم مقایسه دل را
با اشک ها
اشک هایی بی چاره
که چرا شبیه بارانند اما باران نیستند
و ادمانی که چرا شبیهه ادمند
ولی ادم نیستند

باران می بارد
رویا های من نیز هم وزن اهنگ او
می بارد روی بام ها ی دل
تا که چند ساعتی خیس بماند

باران دیرگاهیست می بارد
لیکن از ازدیاید باران نجاست اندیشه
چشم ها او را نمی بینند
چشم ها را گل گرفته


نوشته شده توسط : امیر ساعت:?18:1تاريخ ارسال :شنبه هفتم مهر 1386


This Template Designed by saman.parvaneh Copyright © 2007 shiirfarhad.blogfa.com